تبليغاتX
کلاس آبی
به نظر می رسد خبرنگاری امروز هدفی مجزا از آن چه که در گذشته از خبرنگاری انتظار می رفته دنبال می کند.خبرنگاران ما پیش از ارائه ی یک خبر چه نیتی را از ذهن می گذرانند؟باور این که این نیت نوشتن محض واقعیت بدون دخیل کردن عقیده و بدون تقلا برای متقاعد و همسو کردن خواننده با خود و حقیقتا قرین قربتاً الی الله باشد,کمی مشکل است.اصولا خبرنگار نباید از صفت ها در مخابره ی خود زیاد استفاده کند. تنها نقش خبرنگار آن است که واقعیات را تصویر کند و نسبت دادن این صفت ها را به ذهن خود خواننده محول گرداند.

 حال آن که هر رسانه ای برای خود لیست "خوبها" و "بدها" تعریف می کند و وظیفه ی خبرنگار آن است که از خوبی های "خوبها" و بدی های "بدها" خبر تهیه کند! و خبرنگار خوب آن است که خوبی های "خوبها" را خوبتر ببیند و بدی های "بدها" را بدتر! و دیگر خبر شکل مقاله به خود می گیرد و با خواندن یا شنیدن اولش می توان تا آخرش را خواند که "به به و چه چه" فلانی یا فلان کشور است یا "اَه اَه و اَه اَه" شخص یا کشوری دیگر!

متدها نیز روز به روز دگرگونی می یابند.گزارش ها صمیمانه تر می شوند و خبرنگار با طیب خاطر به سخن گفتن با شنونده مشغول می شود و با لبخند و گاه شوخی آرام آرام به القای خبر یک جانبه ی خود می پردازد و شنونده را هم در همه ی موارد همراه و همسوی خود فرض می کند.و برای چند ثانیه خبر اعلانی خود تا چندین دقیقه نقد و تحلیل دوستانه ارائه می دهد و در پایان در حالی که تمامی اطلاعاتی را که برای پیشبرد هدفش لازم می دیده،ارائه کرده و بقیه واقعیات را پشت گوش انداخته و خود عملا به نتیجه ی دلخواه خود رسیده است با طرح یک سوال نهایی نتیجه گیری را به خود بیننده واگذار می کند!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:4  توسط یکی ازشاگردان  | 

بالاخره زندگی را کشتیم و پرواز را زمین گیر کردیم! چه کردیم که صداقت به دروغ بودنش اعتراف کرد.کلمات خودشان را پاک کردند و سخنان سکوت اختیار کردند! و هنوز نگاه ها زیر لب تحیر را فریاد می زنند! قلب ها تپششان را به آرامش دعوت می کنند و پاها یکدیگر را از پیشروی باز می دارند.دست ها در آغوش هم آرام گرفته اند و گوش ها با نا امیدی در انتظار یک واژه خارج از دایره ی واژگانی که زبان ها جرئت می کنند بچرخند, می مانند!

کلمات چون ببر درون قفس در ذهن ها می چرخند و راه به بیرون می جویند. و این چه وحشتی است که  ببر را از در باز قفس بازمیگرداند!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:24  توسط یکی ازشاگردان  | 

...

"بجای آوردم او را هان

همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند"

ـ"بلی دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر:

"ـ دلیران من! ای شیران

زنان!مردان!جوانان کودکان پیران! ـ"

و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت  اما پاسخی نشنفت.

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون.هر دست یا دستان

صدایی برنیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شّهریار شهر سنگستان!

 

و سنگستان گمنامش که روزی شبچراغ روزگاران بود

نشید همگنانش,آفرین را و نیایش را,

سرود آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی,هرکدام و کی,

فر سور آذینها بهاران در بهاران بود,

کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست,سوگش سور

چنان چون آبخوستی روسپی,آغوش زی آفاق بگشوده

در او جاری هزاران جوی پرآب و گل آلوده

و صیادان دریا بارهای دور

و بردنها و بردنها و بردنها

و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها

و گزمه ها و گشتی ها..."

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط یکی ازشاگردان  | 

ایستاده ابر و

          باد و

             ماه و

                    خورشید و فلک از کار

                        زیر این برف شبانگاهی

بدتر از کژدم

                           می گزد سرمای دی ماهی

                                               کرده موج برکه یخْ  برف

                                                                      دست و پای خویشتن گم

زیر صد فرسنگ برف

                               اما

                                  .

                                  .

                                  .

                                  .

                                  .

                  ........ دانه ی گندم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط یکی ازشاگردان  | 

بنفشگان سردرگریبان را بشارت باد که صدای بال پرستوها اشارت بهار و نوید نوروزی دگر است.صبح باران زده ی جنگل و خمیازه ی غار و درختان بیدار که عریانی خود میپوشند.صبوح شبنم نرگس و مستی های دگر...

همه ی این کلمات زیبا و دلربا هستند و همه یادآور نوروز ولی نوروز ما سخت و سنگی است با هفت سین های مصنوعی حاضری و سمنوهای پخت کارخانه و حافظی که در گوشه ی  قفسه نگران ماست. نوروز بهانه ایست برای گردگیری کاخ های مجلل و برای تحکیم شکوه مسندهای قدرت و تشدید قدرت های فخر...

باشد که عید بر شما مبارک باشد و ان شاءالله صد سال به این سال ها برسید.

سین ها 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط یکی ازشاگردان  | 

چون نيست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست ز هرچه نيست نقصان و شكست
گويي كه هر آنچه هست در عالم نيست
پندار هرآنچه نيست در عالم هست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط یکی ازشاگردان  | 

حیوانات شکار می کنند.ما نیز ذبح و شکار می کنیم.هیچ حیوانی تا به حال نسل حیوان دیگر را منقرض نکرده مگر انسان!حیوانات زیستی بهتر از ما ندارند ولی افتخارشان این است که بهزیستی ما را ندارند.کودک هرگونه که باشد به دست مادر خویش بزرگ می شود.آموزش زندگی می بیند و یاد می گیرد چگونه باید در جنگلی چنین وحشی برپا بماند.انسان ها نیز شکم فرزند خود را پر می کنند و رهایشان می سازند در یک جامعه که گرگ و بره اش همه یک رنگند.حیوانات پدر و مادری را وظیفه ی خویش می دانند و انسان ها تصویری جز یک مسابقه ی محبوبیت از آن در ذهن ندارند.حیوانات شعر گفتن بلد نیستند اما صدای ناله ی یک گربه ی مادر در دوری از فرزندش زیباترین آهنگی است که تا حال شنیده ام.همه ی احساساتی را دارد که اگر به زبان آدم ها ترجمه شوند چیزی از آنها ادراک نمی گردد.چون آن ناله به خاطر بیهوده شدن زحمات نیست.ناله ایست که اثری از خود وجودی مادر در آن نیست.حیوانات سینما و تئاتر ندارند بازیگری هم جز در مقابل دشمن بلد نیستند و گریه هم نمی کنند. و انسان ها چه افکار که در پشت ذهن و جلد سخنانشان پنهان نیست!بازیگری انسان ها دوست و دشمن نمی شناسد.زیر هر نقاب که کنار بزنند نقاب دیگری است و آنقدر نقاب ها را باید کنار بزنی تا به تهی برسی!به هیچ...!

راز بقا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:37  توسط یکی ازشاگردان  | 

مردم خسته از خاک بازی.زنان خسته از بوی آب و خاک صبحگاهی.گوش های خسته از بانگ سحرگاه خروس...

شهر پر از هیاهوست.پر از آهنگ هایی که همه با صدای بلند گوش می کنند و کسی نمی فهمدشان. امروز چقدر مردم شادند.زمزمه ی جوانکی: عجب پیراهنی پوشیده ام!معنی نوشته های روی آن را هم نمی دانم!شهر زیباست.پر از نوشته ها.نوشته هایی به زبان های نا آشنا و پر از غلط های املایی که کسی نمی فهمدشان.مردم گرم صحبتند.غرق صحبت درباره ی ستاره هایی که تا به حال نظری به زمینی که آنها رویش ایستاده اند نینداخته اند.چقدر با آب و تاب کلمات و اسم های زیبا را پشت سر هم می چینند و خود نمی دانند چه می گویند.مردم خوشحالند.امروز آخرین مد "ژولیدگی" رسید.و فردا همه شانه ها را خواهند شکست.همه شادند.عاشق اند.امروز آخرین شماره ی مجله ی عشق رسید. همه خریدند.تا شبانه به پیامک بازی بپردازند.چقدر عاشقانه!!

شهر دلتنگ است.دلتنگ غصه های مردمش.دلتنگ کمی فکر.و دلتنگ تو که تو نیستی و دلتنگ من که من نیستم.شهر من چقدر غریب است!چقدر غریبه است!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط یکی ازشاگردان  | 

به نام سنگ

به نام سکوت

و به نام هرآنچه که می شکند

و خود ناشکستنی ست.

به نام سِحر

به نام سرور

و به نام هرآنچه که افسانه شد

و هنوز گمان بر واقعیتش داریم.

به نام گل

به نام گلوله

و به نام هر آنچه که نفوذ می کند

و سرانجام متلاشی می سازد.

به نام من

به نام مردگان

و به نام هرآنکه به آرامش رسید

 و قرین فراموشی شد... 

پایان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:9  توسط یکی ازشاگردان  | 

هراسهاي بيهوده
تا بوده همين بوده
فرزندهاي مشروع
شرع قانون
و تباهي پوچي
بيهودگي و عمر ميرسد
به سي,پنجاه, هفتاد
و حاصل ,چند فرزند
و چندين نواده
و اين است ضمانت زندگي
گوسفدان آبادي بالا
چه فرق دارد آبادي پايين

چوپانها سر مست
مغرور
سر شير است
پنير هست
و ماستهاي ترشيده
و گه گاهي
گرگهاي دريده
و در هر جشني
و در هر عذايي
سري بريده
من رفتم,
ميروم جايز نيست,
من رفتم
من رفتم و حديث گفتم
چوپان به از گوسفند
آزادي به از بند
چه با لبخند,چه بي لبخند
آزادي به از بند!

                                                                                        (سیاوش قمیشی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:17  توسط یکی ازشاگردان  |