تبليغاتX
کلاس آبی
باختیم کیمی قیردان دا قارا صورته قوربان

دؤرد گوشه اولان ان-بويي بير قامته قوربان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:1  توسط یکی ازشاگردان  | 

همه چيز از يك شكست شروع مي شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:1  توسط یکی ازشاگردان  | 

سکوت...

این تمام واژگان کویر سوخته

در برابر نگاه خشک آسمان بود

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:6  توسط یکی ازشاگردان  | 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 17:36  توسط یکی ازشاگردان  | 

خیلی زود رفتار آدم ها عوض می شود.تا وقتی که حرکتی جدید نکرده بودم و اوضاع عادی بود، همه لبخند بودند و سلام و چطوري ونيستي...

تا اين كه تصميم جديد را مطرح كردم و دلايلش را هم گفتم! تقريبا نيمه صريح! تو هم رفتند،همگي! و  يك نگاه در قيافه شان مي توانست گوياي همه احساساتشان باشد. دو نفر كه نشان مي داد ناراحتي شان نه به خاطر دلايل من، بلكه به خاطر خودم بود و نگران من بودند و ناراحت از نبود من! ولي شماتت هاي آن ديگري خيلي اذيتم كرد. واقعا بهم برخورد!نمي دانم مي خواست با كوبيدن من چه چيزي را ثابت كند!شايد مي خواست عوض همه آن ايرادهايي را كه صادقانه برايش گفته بودم،يك شبه،انفجاري در آورد و دلش خنك شود.فهميدم تصويرم از دوستي با او ۱۸۰ درجه غلط بوده! او مرا همواره در مقابل خودش،رقيب خودش مي ديده،لبخندهايش ساختگي و زوركي بود! وقتي گفتم مي خواهم بروم، نگاهش به من مثل يك غريبه ي نامرد بزدل مزدور ... و حرف هايش مثل تيرهايي بود كه به قصد ريش ريش كردن من بي امان رها مي شدند.ولي وقتي نيتش را فهميدم روئين تن شدم.فهميدم بيجا رويش حساب باز كرده ام.فهميدم آدم هايي كه آدم را به خاطر خودش دوست بگيرند و دوست بدارند خيلي خيلي اندكند! فهميدم اتا و احسان و نيكان و ... را نمي توان در اين شهر آهني بازجست. اينجا رفاقت تا جايي است كه موافق و بله گو باشي!

من قصدم تغيير بود.تغيير براي بيرون كشيدن خودم از منججلابي كه احساس مي كنم با اين روند ترم بعد مي توانست مرا به طور كامل فرو ببلعد.تركيب ما يك تركيب ساكن است و يك دليل براي سكونش همخواني ماست!  و يكي بايد اين را مي شكست و خوشحالم كه من جراتش را داشتم!

بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم

باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 22:15  توسط یکی ازشاگردان  | 

خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی

موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب!

آخرین فالیه که از حافظ برام اومده!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 22:54  توسط یکی ازشاگردان  | 

كسي حال مرا داند

كز اين رويم به آن رويم بگرداند

بگردان تا بداني و بدانيم و بگردانيم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:52  توسط یکی ازشاگردان  | 

با این که نمی توان زندگی کرد ولی گاه شمیم دلنشینی در این کوچه و خیابان می پیچد که دوباره نفس کشیدنم را به من یادآور می شود و میفهمم که باید زندگی کنم تا وقتی که زنده ام...

لبخند معصومانه ی دخترک فال فروش در مترو به من یادآوری کرد که هنوز زیبایی در آغوش مد نمرده است! هنوز می توان از بین آهن پاره های این عصر که با صدای گوشخراشی روی هم ساییده می شوند نغمه ی شیرین عشق را شنید. هنوز نگاه محبت بار را جرم اعلام نکرده اند.

 نمی دانم! شاید آن دخترک فرستاده ی خدا بود تا یک باره همه ی دلمردگی هایم را از من به یک فال بخرد! شاید خدا خواسته بود مرا دوباره به زندگی بازگرداند! شاید خدا برایم فال باز کرده بود! خوب آمده بود!

فال فروش

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:33  توسط یکی ازشاگردان  | 

زندگی خوابگاهی پر از دیوانگی های معمول و ابراز وجودها و تحیر و سوت و کف هاست. هر شب که مهتابی های لاین هدف پرتاب دمپایی ها قرار می گیرند و صدای سقوط تلفن از ارتفاع یک متری در کل طبقه طنین انداز می شود،با هم اتاقی هایم به هم نگاه می کنیم،سری تکان می دهیم و می گوییم روزی این ها نیز خاطره خواهند شد.هر شب که ساعت ۳ نعره ی "بچه ها پا شین!" طبقه را تکان می دهد،بعد بد و بیراه های اطاق های دیگر که "خوابیدیم بابا!" به طور پراکنده شنیده می شود، از عصبانیت و حیرت کمی می خندیم و بعد با خود می گوییم این ها نیز خاطره خواهند شد و دوباره سعی می کنیم بخوابیم. احساس می کنم عادت به این ناهنجاری ها اثری خیلی منفی در فکر و رفتار خود من یا هر کسی که طعم خوابگاه (آن هم لاین ۷ حکیمیه!) را چشیده باشد،بر جای می گذارد.انگار مرز ها را بر می دارند و تعادل رفتاری به هم می خورد و انسان مانند خمیری به هر شکلی که دیگران بخواهند در می آید.دیگر کارهای بد و ناهنجار آدمی به چشمش نمی آیند و عاری از هیچ کاری در میان نیست.با خنده انجام هر کاری آزاد است!

در خوابگاه کمتر می توان شعر خواند، کتاب های ادبی،فلسفی مطالعه کرد و ... .تو را مشغول هر کاری که ببینند فردا جار می افتد فلانی استاد فلان چیز  است و این کاره است و اهل ... است. مثلا رویت شدن با یک کتاب شعر کوچک منجر به این می شود که فردا همگان ادیبت خطاب کنند و بگویند اهل ادب و شعر و شاعری و... هستی. در حالی که خودت درونت را تهی می یابی!همه ی کتاب های ادبی و تاریخی و فلسفی که با خودم برده بودم،درون کمد پوسیدند،الا یک کتاب داستان که گهگاهی در مترو و سرویس دانشگاه می خوانم.هر وقت در کمد را باز می کنم همگی با نگاه ملتمسانه و کودکانه ای به من چشم می دوزند و من با شرمی در درون و جدیتی در چهره نادیده شان می گیرم! وقیح چون رفتار پدری معتاد با دخترکش!نمی دانم کی دوباره با هم آشتی خواهیم کرد؟ کی از این مسخ شدگی بطالت بار بیرون می آیم و دوباره شعر می خوانم و درس و داستان... ؟

آه! احسان... شاید اگر تو آنجا بودی هیچ کس نمی توانست میانه مرا با آدمیت و ادب به هم بریزد. شاید اگر دوباره با هم مشاعره می کردیم و همه ی آن احساسات زیبا در من بیدار می شد و دوباره در داستان های کوئلیو و غزل های حافظ و شهریار شناور می شدیم، اکنون اینقدر از تماشای کارنامه ی انسانیتم در ۶ ماه گذشته سرافکنده نبودم. شاید میان همه ی آن خاطرات مضحک تهی که اکنون طعم تلخی را برایم تداعی می کنند، با هم می توانستیم خاطره ای وزین و شیرین رقم بزنیم، بخوانیم،بخوانیم، فیلم ببینیم و بحث کنیم و از سر بخوانیم!

احساس می کنم در این ۶ ماه حتی یک لحظه هم نزیسته ام. یک برگ کاملا سفید، با بوی گند بیکارگی و بطالت ، کل خاطرات من از این ۶ ماه است.این زندگی نبود که به امید آن یک سال برای کنکور درس خواندم.

باز راه را  باز می بینم. سالی نو در پیش است. یا مقلب القلوب والابصار... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:33  توسط یکی ازشاگردان  | 

اینجا بازار همه چیز داغ است. همه مشغول فعالیتند. اما در عمل هیچ کس کاره ای نیست. تنها زبان ها و دهان ها می چرخند و برنامه ترسیم می کنند و سرها تایید می کنند،سپس کمی خرج و مخارج برای اوایل کار و دوباره  سکون تا برنامه ی بعد...

عكس ها مهم تر از همه چيز هستند. از هرچيزي بايد تا از دهن نيفتاده عكاسي شود. يعني بدون عكسي كه نشان دهد كه فلان كار انجام شد، آن كار رسميت نمي يابد و كان لم يكن تلقي مي شود.صورت جلسه هم كه جاي خود دارد! ياد صورت جلسه هايي كه گاهي مادرم از جلسات مدرسه شان مي آورد افتادم: " ابتدا صلواتي فرستاده شد...سپس حاج آقا ... در مورد لزوم مشاركت بچه ها در كلاس بياناتي ابراز داشتند... سپس در مورد اهميت حجاب بحث هايي مطرح شد و حاج آقا... تاكيد جدي بر اين امر داشتند... و بالاخره پذيرايي مختصري بعمل آمد و صلوات..." واقعا چقدر اين جلسه در امور مدرسه مفيد بوده است؟ فرق تشكيل شدن اين جلسه با تشكيل نشدنش چه بوده؟ جز اين كه جايي هم ذكر شود كه جلسه ي ... در فلان تاريخ جهت "بررسي راهبردها و چشم اندازهاي آموزشي در سالتحصيلي --ـ--!" با حضور فلاني ها تشكيل شد!! به قول يك ضرب المثل تركي :" دِمَسِيدون قابيخلي ييَجادوخ!"

اينجا آدم ها زياد مي خندند و اين ترسناك است! كه مبادا تازه واردها فكر كنند خنده ها از سر شادي است. بايد به آن ها آموخت كه اين خنده حكايت :"كارم از گريه گذشته است بدان مي خندم!" است.مبادا عادت كنيم به دردهايمان از سر شادي بخنديم و كم كم خودمان را هم به استهزا بگيريم و به آن عادت کنیم! بگوييم فلان جا اينجوري است و اينجا ... بعد بزنيم به زانو و قهقهه سر دهيم! اين يعني افول يك ملت! 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:25  توسط یکی ازشاگردان  |